X

مقاله ها

«مرگ ایوان ایلیچ»
 

«مرگ ایوان ایلیچ»

«مرگ ایوان ایلیچ» نویسنده: لئو تولستوی «مرگ ایوان ایلیچ» یکی از کوتاه‌ترین اما عمیق‌ترین آثار لئو تولستوی است؛ داستانی که نه فقط درباره‌ی مرگ، بلکه درباره‌ی چگونگی زندگی کردن است.
جمعه، 10 بهمن 1404 | Article Rating

عنوان کتاب: «مرگ ایوان ایلیچ» / The Death of Ivan Ilych
نویسنده:  لئو تولستوی

درباره کتاب:  مرگ ایوان ایلیچ (به روسی: Смерть Ивана Ильича) نام رمانی به زبان روسی نوشتهٔ لئو تولستوی، نویسندهٔ اهل روسیه در سال ۱۸۸۶ (میلادی) است. این رمان به زبان روسی نوشته شده‌است و داستان آن در روسیهٔ سده ۱۹ میلادی اتفاق می‌افتد

تولستوی در این اثر، بی‌رحمانه اما صادقانه، زندگی انسانی را به چالش می‌کشد که همه‌چیز را «درست» انجام داده، اما در پایان درمی‌یابد که شاید هیچ‌چیز را واقعاً زندگی نکرده است.

داستان با مرگ ایوان ایلیچ آغاز می‌شود. همکارانش در اداره، خبر مرگ او را می‌شنوند و واکنش‌شان بیش از آنکه اندوه‌بار باشد، آمیخته با محاسبه، مقایسه و حتی آسودگی است:

چه کسی ارتقا می‌گیرد؟

آیا این مرگ برای من خطری ندارد؟

و خوشبختانه، این اتفاق برای من نیفتاده است.

از همان ابتدا، تولستوی نشان می‌دهد که مرگ، برای دیگران اغلب یک «رویداد اداری» است، نه یک فاجعه‌ی انسانی.

ایوان ایلیچ، قاضی‌ای موفق، منظم و کاملاً منطبق با هنجارهای جامعه است. زندگی او نمونه‌ی کامل یک زندگی «مقبول» به‌حساب می‌آید: تحصیلات مناسب، شغل معتبر، ازدواج قابل‌قبول، خانه‌ای شیک و روابط اجتماعی آبرومند. او نه انسانی شرور است و نه نیک‌خواهی قهرمانانه دارد؛ فقط می‌خواهد همه‌چیز «طبق قاعده» پیش برود. اما درست همین «طبق قاعده بودن» مسئله‌ی اصلی زندگی اوست.

ایوان ایلیچ ازدواج می‌کند نه از سر عشق عمیق، بلکه چون ازدواج کار درستی است. شغلش را دنبال می‌کند چون موفقیت اجتماعی ارزشمند است. حتی سلیقه‌اش در چیدمان خانه، تابع مد روز و نظر دیگران است. او بیشتر از آنکه زندگی کند، نقش زندگی را بازی می‌کند. نقطه‌ی عطف داستان، بیماری ایوان ایلیچ است؛ بیماری‌ای که در ابتدا جدی گرفته نمی‌شود، اما به‌تدریج به درد مداوم، تحلیل جسم و فروپاشی روانی منجر می‌شود. پزشکان حرف‌های مبهم می‌زنند، خانواده موضوع را کوچک جلوه می‌دهند و جامعه ترجیح می‌دهد با این واقعیت ناخوشایند روبه‌رو نشود. ایوان ایلیچ، برای اولین بار در زندگی‌اش، با چیزی روبه‌رو می‌شود که نه می‌توان آن را کنترل کرد، نه با آداب اجتماعی پوشاند: مرگ. درد جسمانی او به‌مرور با دردی عمیق‌تر جایگزین می‌شود: این پرسش که آیا زندگی‌اش اصلاً درست بوده است؟ او تلاش می‌کند خودش را قانع کند که زندگی‌اش همان‌طور که باید، گذشته؛ اما هرچه به مرگ نزدیک‌تر می‌شود، این دروغ کمتر کار می‌کند. ترسی که تجربه می‌کند، فقط ترس از مردن نیست؛ ترس از این است که بفهمد زندگی‌اش تهی بوده. در این میان، تنها شخصیتی که با ایوان ایلیچ صادقانه رفتار می‌کند، خدمتکار جوانش «گراسیم» است. گراسیم از مرگ نمی‌ترسد، آن را انکار نمی‌کند و با سادگی و شفقت، در کنار ایوان ایلیچ می‌ماند. حضور او تضادی آشکار با رفتار همسر، دختر و همکاران ایوان ایلیچ دارد؛ کسانی که یا مرگ را انکار می‌کنند یا از آن می‌گریزند. گراسیم نماد نوعی زیستن اصیل است؛ زیستنی که تولستوی آن را در برابر زندگی تصنعی و ظاهربینانه‌ی طبقه‌ی متوسط و بالای جامعه قرار می‌دهد.

در واپسین لحظات زندگی، ایوان ایلیچ به درکی دردناک اما رهایی‌بخش می‌رسد:

او نه به‌خاطر رنج جسم، بلکه به‌خاطر زندگی نازیسته‌اش در عذاب است.

در این لحظه، برای نخستین بار، همدلی واقعی با دیگران را تجربه می‌کند و از خودمحوری همیشگی‌اش فاصله می‌گیرد. این آگاهی، هرچند دیرهنگام، ترس او را فرو می‌نشاند. مرگ، در پایان داستان، دیگر هیولایی تاریک نیست؛ بلکه پایانی است بر رنج ناشی از ناآگاهی.

«مرگ ایوان ایلیچ» کتابی است درباره‌ی این حقیقت تلخ که می‌توان تمام عمر را درست، موفق و محترمانه زندگی کرد، اما در عین حال، زندگی نکرد.

تولستوی با زبانی ساده و بی‌پیرایه، ما را وادار می‌کند از خودمان بپرسیم: آیا انتخاب‌هایمان از درون ما آمده‌اند یا از انتظارات دیگران؟ و آیا اگر امروز مجبور به توقف شویم، از زندگی‌ای که زیسته‌ایم، راضی خواهیم بود؟ این کتاب، نه فقط درباره‌ی مرگ، بلکه درباره‌ی جرأت مواجهه با زندگی است؛ مواجهه‌ای که هرچه زودتر اتفاق بیفتد، انسانی‌تر و رهایی‌بخش‌تر خواهد بود.

تصاویر
  • «مرگ ایوان ایلیچ»
ثبت امتیاز
اشتراک گذاری
نظر جدید
تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.